قصهای کوتاه از همبستگی در روزگار تنگدستی؛ زادهی مرز شرقی، آرامگرفته در مرز غربی
تشییع با شکوه نوجوان بلوچ با همراهی مردم کُرد؛ در سرپل ذهاب
پیکر یک نوجوان بلوچ اهل زاهدان که چند روز پیش در سانحه رانندگی در سرپلذهاب جان باخته بود، با حضور گسترده مردم این شهر تشییع و به خاک سپرده شد؛ مردمی که با بدرقهای پرشور، نوجوانی غریب را تنها نگذاشتند و برای حمایت از مادر بیمار او نیز دست به کار شدند.
1404/11/22
پیکر یک نوجوان بلوچ اهل زاهدان که چند روز پیش در سانحه رانندگی در سرپلذهاب جان باخته بود، با حضور گسترده مردم این شهر تشییع و به خاک سپرده شد؛ مردمی که با بدرقهای پرشور، نوجوانی غریب را تنها نگذاشتند و برای حمایت از مادر بیمار او نیز دست به کار شدند.
پیکر یک نوجوان بلوچ اهل زاهدان که شامگاه 21 بهمن ماه در یک سانحه رانندگی در شهر سرپلذهاب جان باخته بود، با حضور گسترده مردم این شهر روز چهارشنبه (22 بهمن) تشییع و به خاک سپرده شد.
به گفته منابع محلی، این نوجوان به نام «محمد براهویی» برای کار در زمان زلزله به سرپلذهاب آمده بود، در همان جا ماند و به عنوان شاگرد مکانیک مشغول فعالیت بوده است. او تنها سرپرست مادر معلول خود بوده و در این شهر اقوام و آشنای نزدیکی نداشته است.
پس از انتشار خبر درگذشت او، مردم سرپلذهاب با حضور در مراسم تشییع و خاکسپاری، برای این نوجوان غریب سنگ تمام گذاشتند. همچنین جمعی از شهروندان با راهاندازی کمکهای مردمی، در حال تأمین هزینههای درمان و معیشت مادر او هستند و گفته میشود تلاشهایی برای تهیه سرپناهی کوچک برای این مادر نیز در جریان است.
منبع: اخبار مهم

یادداشت
یک پسر بلوچ، با بدرقهی کُردی
قصهای کوتاه ازهمبستگی در روزگار تنگدستی؛زادهی مرزشرقی، آرامگرفته درمرز غربی
مرتضی حق بیان
محمد، از زاهدان آمده بود؛ از میان مردم بلوچ. نه برای سفر، نه برای تفریح، بلکه برای همدردی با مردم زلزلهی سرپلذهاب و در آخر دستمزدش را گرفت.
محمد به مهربانی آمد و با مهماننوازی کُردها نمکگیر شد و در سرپل ذهاب ماند و در یک مغازه مکانیکی به شاگردی مشغول کار شد. برای اینکه بتواند خرج خانهای را بدهد که در آن، مادری بیمار چشمانتظارش بود.
اما سرنوشت، جاده را برایش کوتاهتر از آنچه باید، نوشت.
یک تصادف، یک خبر کوتاه، و نوجوانی که دیگر به خانه برنمیگردد.
او در شهری غریب جان داد؛ جایی که نه فامیلی داشت و نه آشنایی.
شاید اگر قصه همینجا تمام میشد، فقط یک خبر تلخ دیگر به آمارها اضافه میشد.
اما مردم سرپلذهاب نگذاشتند محمد تنها بماند.
در روز تشییع، جمعیتی آمدند که هیچکدام نسبت خونی با او نداشتند، اما همهشان خودشان را مسئول میدانستند.
تابوتش روی دست مردمی رفت که میگفتند: «غریب نیستی پسر.»
بعد هم به مادرش فکر کردند؛ به زنی که حالا تنها مانده است.
برای زندگیاش چاره اندیشیدند و تصمیم گرفتند سقفی کوچک برایش فراهم کنند. اکنون دیگر مادر محمد هم تنها نیست، یک سقف دارد و یک خانواده به بزرگی یک شهر.
محمد دیگر نیست، اما قصهاش یادآوری میکند که هنوز جاهایی در این سرزمین هست که آدمها، غمِ همدیگر را غم خودشان میدانند.
گاهی یک شهر، جای یک خانواده میایستد./
پربیننده ترین
آخرین اخبار
- ● بازاریابی؛ از شکل نوین بردگی نیروی کار تا اخلالگری برخی شرکتهای پخش در بازار
- ● امکانات شهری از تهران تا شهرستانهای کمبرخوردار
- ● تا سکوی قهرمانی؛ روایتی از مسیری که دیده نمیشود
- ● از ماده ۵۵ قانون شهرداری تا حق شهروندان برای عبور و زندگی
- ● سه مسئول، یک شهر و سؤالهایی که بیپاسخ نخواهند ماند
- ● مسیر اشتباه نقد در سینما و تلویزیون؛ وقتی مفسد را میبینیم، اما فساد را نه
- ● ۴۸ ساعت تا فتح نایسر؛ وقتی ون شهرداری به جنگ ۲۰ سال مشکلات میرود!
- ● آنسوی شکستگی؛ جستوجوی سارا ثنایی برای یافتن زیبایی در دل شیشههای شکسته
- ● صدای زنان در مدیریت و جامعه شهر دیواندره
- ● روز خبرنگار و یک سؤال ساده از شهرداری سنندج: شهر مقاوم است یا فقط گزارشهای مقاوم داریم؟
- ● نزاع غنینژاد، شریعتی و سروش؛ جدال بر سر آینده ایران یا گذشته آن؟
- ● کشتن سگها؛ راهحل نیست، فرار از مسئولیت است
- ● تراژدی سنندج و ضرورت بازتعریف مرز میان حمایت از حیوانات و حق حیات انسان
- ● تیم استان کردستان در مسابقات قهرمانی کونگفوی فدراسیون بانوان جایگاه سوم تیمی را از آن خود کرد.
- ● وقتی دانشجو در برابر ساختار تنها میشود